عبدالله مستوفى

451

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

« ميرزا على محمد خان ميگفت من از خنده نتوانستم خوددارى كنم ، شيخ هم دعاى خود را تمام كرده بود ، به او نزديك شده گفتم شيخ گردنت بشكند تو در عالم دعا هم دست از لودگى برنميدارى ؟ اين چه طرز دعا كردن است ! گفت ولك « 1 » اگر اينطور نميگفتم از خودت ميپرسم ، آيا خدا حق نداشت به من بگويد مردكهء فلان‌فلان شده ، تو را چه به اين فضوليها ؟ البته من بايد ذينفعى و جهت گستاخى خود را در اين خواهش به او عرضه كنم و در ضمن ، راه فرار از علم سابق را هم به او نشان بدهم كه نگويد اين مردكهء عرب از قاعدهء علم سابق بىخبر است . » « بارى ، ميرزا محمد على خان ، در دنبالهء بيان چگونگى لودگى شيخ كه واقعا جنم عجيبى بوده است ، گفت من و برادرم ، سردار منظم ( غلامعلى مستوفى ) از ورود شيخ عباس كه صحبت‌هاى سادهء او مايهء تفريح اين مسافرت تفريحى ميشد ، خوشوقت شديم . گفتيم يك اسب هم براى شيخ حاضر كنند ، و سه نفرى ، با يك جلودار و يك پيشخدمت سوار شديم و بسر آسياى دولاب رفتيم . شب پيش ، باران آمده ، و هوا و سبزه‌هاى اطراف واقعا طرب‌انگيز بود . نمد و روفرشى را ، در سايهء چند درخت كنار نهر افكنده ، در گوشهء اين فرش بساط چاى را گسترده ، يا بوى آبدارى و اسب قبل‌منقلى را هم ، قدرى دور تر ، و البته بفاصله به دو درخت بسته بودند . ما پياده شديم و جلودار و پيشخدمت هم كه پياده شده بودند ، جلو آمدند كه اسبهاى ما را بگيرند » « اسب جلودار ، كه بىمواظب مانده بود ، به سمت يابوى قبل‌منقلى ، كشاله كرد كه با يابوى مزبور تونسى كرده باشد و پوزهء خود را سمت دم او برد . يابوى قبل‌منقلى كه شايد در طويله هم با اين يابو سابقهء شوخى داشته ، جفتك خفيفى به سمت او پرتاب كرد . اين حركت سبب شد كه منقل و مطاره ، كه از دو طرف يابو بزنجير آويخته بود ، به زير شكمش بخورد . خوردن منقل داغ ، به زير شكم يابو را تور كرده ، و دوتا جفتك ديگر انداخت و دست جلوش كه بدرخت بسته بود ، باز و يابوى تور آزاد شد و با اسب جلودارى ، دست به دو گذاشتند . منقل و مطاره به چپ و راست حركت ميكرد ، و با ضربات خود زير شكم و پر و پاى يابو را از نوازشهاى خود محروم نميگذاشت و اين وضع هم بيشتر بر تورى و سركشى يابو ميافزود . در اين ضمن ، شيخ عباس هم جلو اسب خود را سر داده ، سه تا اسب بهم افتادند تا مدتى اين صحنهء مضحك ادامه داشت ، تا نوكرها با جاليزبانها يابوها را گرفتند و بستند » « بعد از اين قشقرق « 2 » آمديم ، روى فرش نشستيم و هريك از چيزهاى مضحكى كه از

--> ( 1 ) - ولك - عرب در موارد توبيخ كلمهء ويلك را كه بمعنى واى بر تست استعمال مىكند . ظاهرا ولك همان شكسته و مخفف ويلك است كه عربهاى بين النهرين در محاورات خود براى توجه مخاطب خويش به كار مىبرند و حتى و او آن را هم گاهى انداخته « لك » ميگويند . ( 2 ) - گويا لغت تركى باشد بمعنى درهم برهمى و شلوغى و بىنظمى است و اگر در ضمن سرو صدائى هم داشته باشد مطابقت لفظ با معنى بيشتر خواهد بود .